Showing posts with label Story. Show all posts
Showing posts with label Story. Show all posts

Friday, May 1, 2009

از مغازه می آم بیرون
تو پیاده رو
دختره تا منو از دور می بینه
سرش رو می ندازه پایین
خیلی وقت بود پسره هم بم نزنگیده بود . دو سالی میشه خبری ازش نیس .
پسره هم حواسش به آسفالته پیاده رو ه.
همچین که یه قدم رد شدن
حس می کنم حیفه!
پسر رو صدا می کنم. وای میسن .
دختره منو نیگا می کنه .
میرم جلو با پسره سلام احوال که کجا بودی این چند وقت
اونم همین مزخرفات و تحویلم که تو ...
میرم سمت دختره
البته با لحنی که معمولی بنظر می آد:
"سلام چطوری؟ ...چرا منو اینطوری نیگا می کنی .. انگار هنوز یادت نیومده ."
تو اون فرصت های کوتاهی که با من بوده یکی از چیزایی که خوب دستگیرش شده همین غیر قابل پیش بینی بودن و تصمیم های ناگهانی و کله خر بازیامه .
میگه نه یادم اومد و سر تکون میده ...
هنوز دستش تو دستمه. یه فشار کوچیک می دم دستشو.
پسره وسط حرفاش میگه که می خواد تیر ماه ازدواج کنه و اینا.
می پرسم با کی ؟
با فلانی دیگه... میخنده .
روم و کردم سمت دختره : "شما که به درد هم نمی خورین"
فکر کنم تو اون لحظه یادش بیاد که وقتی ازم پرسیده بود
"این پیش خودمون می مونه دیگه؟" بش گفته بودم :
"من نسبت به دوستای پسرم وفا دارترم تا کیس هایی مثل تو
که میان و میرن !"
البته بعد ازینکه رنگ و روش یهو عوض شده بود بهش گفته بودم " شوخی می کنم جدی نگیر"
دوباره هم همینو بش گفتم.
" شوخی می کنم جدی نگیر ، خیلی هم به هم میاین "
یادش نبود فک کنم ،
یه جور گیجی نیگام میکنه .
البته معلوم بود من که ور نمی داشتم بگم :"سینا جان نامزد ملوست اون موقع که واسه تو ویرجین بازی در می آورد وقتی رفتی اصفهان
تو تخت من چی کارا که نمی کرد . نگیرش بابا. تازه روی کونش یه خال قهوه ای داره که خیلی ضایعس! ..."
ولی یه حس عدم امنیتی داشت بیچاره.
بارون داشت شدت می گرفت
واسه عروسی هم دعوتم کرد و شماره بده و کارت بیارم و... که گفتم : فکرشم نکن تابستون نیستم اینجا و پیشاپیش تبریک و اینا ...
در حالی که میام این طرف خیابون و میرم سمت ماشین دارم
پاکت سیگارمو باز میکنم و
به خودم میگم
"تیریپ گهی بود ولی با حال بود."

داستان چند دست و پا

Saturday, April 25, 2009

دید می زنی ؟
بدن هایشان را
معاشقه شان را

سرانگشتانت تکیه بر دیوار زده
سرک می کشی در قاب

اینچنین مستانه میخندند؟
آن هم در میان معاشقه؟

آن سوی بار هم آن مردک می خندد
گیلاس ها را برق می اندازد و واژگون می آویزد
صندلی ها هم وارونه روی میز ها سوارند .

گویی نرده را هم برداشته اند.
مرد زن را برمیگرداند .دستانش را دور کمر زن قفل کرده .
زن بلند بلند می خندد و چهار دست و پا می خواهد از دست مرد فرار کند.
به سمت لبه میرود.
کشمکش هنوز هم ادامه دارد
مرد موهای مشکی زن را در مشت خود دسته میکند و محکم به سمت عقب می کشد
زن جیق می کشد.
شاک های خود را سنگین تر می زند
چه چیز را با این قدرت فرو می کند
آلت تناسلیش را؟
موج را بر بدن زن احساس می کنی
زن به هن و هن افتاده
نفس هایش با صدایی عجیب همراه شده
اما همچنان رویش را بر می گرداند و بریده بریده می خندد و تقلا می کند تا خود را به لبه طبقه برساند .
نرده ها را هم برداشته انذ.
مرد دستانش را از کمر زن بر می داردو محکم زیر دست هایش میزند
زن با صورت به زمین می خورد.
همچنان می خندد و می خواهد فرار کند. بدنش را به لبه می رساند و مرد را با خود می کشد .
همچنان می خندد. نصف بدنش رابه سمت پایین می کشد .
و کم کم مرد را هم با خود پایین می کشد و صدای قهقه
قطع می شود



می خواهی به سمتشان بروی
سگ کوچک و قهوه ای رنگی را می بینی که روی بار ناگاه به سمت تو پارس می کند.
مرد آن سوی بار سگ را بغل می کند و در حالی که او رانوازش می کند زیر زیرکی می خندد .
فهمیده دزدکی آن زن و مرد را دید می زدی .
صدای خش خشی بالای سر خود میشنوی.
احساس ترس می کنی
انگار شیی بزرگ بالای سرت قرار دارد.
میترسی سرت را بالا بیاوری و نگاه کنی
صدای سگ قطع شده
آرام قدم میزنی
انگار سایه و خش خش موذیانه اش تو را تعقیب می کنند .
سرت را آرام بالا می آوری .
روی سقف سایه هیولایی چند دست و پا و غول پیکر را میبینی .
چیز نرمی را روی سرت می ریزد.
سرت را به سمت بالا بر می گردانی .


با دستانش صورتت را میگیرد و در میان وحشت و ترس و تو با صدای بلند قهقهه می زند
موهای سیاهش دور صورتت می ریزد.
جیق می زنی و خود را از دستش رها می کنی و محکم با صورت به زمین می خوری .
هنوز از وحشت بریده بریده جیق می کشی .


زن هیکلش را که از سقف آویزان است را بالا می کشد .
دستانش را روی سقف می چسباندو چهار دست و پا می شود .
فقط موهای سیاهش آویزان است.
مرد که هنوز در حال گاییدن اوست
،موهای مشکی اش را در مشت خود دسته میکند .
آلتش را در می آورد و دوباره با فشار فرو می کند.
زن جیق می کشد و چهار دست و پا روی سقف حرکت می کندو تقلا می کند و قهقه می زند.

مرد آن سوی بار سگ را میان بازوان خود بغل کرده
و جلوی چشمانش را گرفته
و زیرزیرکی می خندد.

کاش همینطور که چمدانها را می بندم سر برسد .

Friday, April 17, 2009

"تو این خونه دیگه جایی واسه تو وجود نداره ."
این آخرین جمله ای بود که شنید. به ساعت نگاهی انداخت .حدودا 15 دقیقه ای می شد که رفته بود.
"اصلا بره به درک."
این اولین جمله ای بود که بعد ازین دقایقی که در شک بود با کلماتی روشن و برجسته ، واو به واو در ذهنش نقش بست .


###


به سمت آشپز خانه رفت چند دقیقه ای گریه کرده بود .یه احساس عجیبی داشت . خنده اش گرفته بود ازین بازی ها . در هر گوشه ی این خانه خاطره ای از یک هم آغوشی داشت . اگر اینجا جایی نداشته باشد باید کجا برود . قسمتهایی از خانه به روح او و قسمت هایی از روحش به این خانه تعلق داشت .


###


بعضی وقت ها آدم ها نقطه را انتهای جمله گاه انتهای پاراگراف و گاهی انتهای داستان می گذارند.
بعضی جملات با بعضی جملات فرق دارند . شاید یک معنی بدهند در نهایت ولی هر کلمه و هر لحنی بار معنایی و احساسی خود را دارند .
مثل این جملات :

"تو این خونه دیگه جایی واسه تو وجود نداره ."
دیگه تو این خونه یا جای منه یا جایه تو
دیگه حوصلم رو سر بردی
دیگه حوصله م سر رفته .
دیگه نمی تونیم یا هم باشیم
...
کاش جور دیگه ای بهم می گفت .



###


دلش می خواست دوباره یکجوری قضیه را جوش بزند .
و این بار پدرش در می آورد .
خردش می کرد.جوری که به زانو بیفتد
داستان هایی از اواسط تا انتهای خود به سرعت در ذهنش قدم می زدند و ظرف های نشسته و تلنبار شده روی سینک به او خیره بودند و ...
فقط حلقه اول داستان کم بود.

چه جوری دوباره...؟


###


همان تکه های خورد شده غرورت هم کافیس تا تمام امیدت را بگیرد.
باید تا قبل ازینکه برگردد بروم .
دیگر جای ماندن نیس .
باید این خانه تا پا بر جاست تا دنیا دنیاس. تنها از من باشد و بدون من باشد.


###

چرا اینجوری شد یهو ؟


###


بستن چمدان همینطوریش هم شبیه رنده کردن پیاز است .
احساس می کرد اضطراب و استرسش به شکل فزاینده ای در حال افزایش است .
این یعنی هنوز قسمت های درد ناکش انتظارت را می کشند.
چه چیز هایی را بردارم . چه چیز هایی را بر ندارم .
لباس ها هر کدام تو را یاد یک یا چنذ مهمانی چند خاطره می اندازد.
کدام شان را در کمد جا بگذارم .
کاش سر برسد .
کاش همینطور که چمدانها را می بندم سر برسد .
همینطور که لباسم را عوض می کنم
وای خدا لااقل الان نباید تنها باشم .
مرا ببیند که می روم.

کاش همینطور که چمدانها را می بندم سر برسد .


###


ظرف ها را شسته بود
روی اپن و آشپزخانه را هم مرتب کرده بود.
داخل یخچال را هم .
در کمد را باز کرد ،
لباس صورتی رنگش در تاریکی کمد چندان جلوه ای نداشت .فکری به ذهنش رسید .
در چمدان را دوباره باز کرد ،
ادکلن را برداشت و به سمت لباس رفت ،
یک لحظه دلش به حال خودش سوخت
حالت استیصال بهش دست داده بود ،
یک دستش را به در کمد گرفت ،

درد در گلویش پیچید .
خودش را روی تخت پرت می کند.

###

شاید همه اش یک خواب باشد .
با صدای دوش حمام کم کم بیدار شود
و صدای در .
"هزار بار بت گفتم حوله پیچ نیا تو تخت . مور مورم میشه . خیسه ."
آنقدر بازوانم را فشار می دهد تا صدای آخم را بشنود.
اول مقاومت می کنم ولی آخر سر یه آخ می گویم
شاید این بار از آن دفعه ها باشد که آخم را با شیطنت می گویم
شاید باز هم مقاومت کنم تا فشارش را بر بازو هایم بیشتر کند
گردنم را ببوسد
بوی افتر شیوش می پیچد زیر بینیم .
" خوابم ، نمی فهمی ، ولم کن تو رو خدا "

انفجار نور

Saturday, February 7, 2009

جعفر رو به "مادر"ش ایستاد و گفت "مامانی" انقلاب اسلامی یعنی چه؟
مادر در حالی که سجاده اش را جمع می کند لبخندی به او می زند و می گوید یعنی "انفجار نور!" عزیزم.
جعفر سرش را به نشانه فهم و درک مساله تکان می دهد و سپس سرش را به سمت عکس امام خمینی بر می گرداند و سوال می پرسد :مادر رابطه امام خمینی و کودکان چگونه بود؟
در همین لحظه پدر جعفر که مو ها و محاسن بلندی دارد و عرفان پیشگی از سر رو رویش می بارد از راه می رسد(از تیپ های کم حرف که شاید هفته ای یکبار حرف بزند) از راه میرسد و می گوید:"تنگاتنگ"
جعفر به او نگاه میکند و او نیز می ایستد و عینک ته استکانی خود را از روی چشم بر می دارد تا به جعفر نگاه کند!

پدر به سمت کاناپه می رود تا به مطالعه کتاب جلد مخملی انگشت در میانش بپردازد و مادر همینطور که برای پدر چای می برد می گوید: امام همیشه نوجوانان را به ورزش و تن درستی دعوت می نمود.
جعفر سری به نشانه استغنا تکان داده و باز به عکس امام نگاه می کند و همه چیز فید می شود .

داستان شماره 26487

Wednesday, July 30, 2008

رخت هایش را روی طناب پهن کرد .دست هایش را با پشت دامنش پاک کرد و از جایی نا معلوم در لباس هایش یک پاکت سیگار و یک فندک درآورد . مو هایش را پشت گوش هایش بند کرد و به سمت کاسه لباس ها رفت . خورشید از میان ابر ها پیدا و پنهان می شد .هنوز یک لباس بلند و سفید باقی مانده بود .در حالی که سیگار بین لب هایش بود کاسه را زیر بغلش جا کرد و به آن سوی حیاط رفت .صدای زنگ تلفن می آمد. باد کم کم شدت می گرفت و لباس ها را آرام بلند می کرد . زنگ ها را نشنیده گرفت و با نگاهی کلافه دنبال یک گیره روی طناب ها می گشت . آفتاب ظهر تابستان بود و باد شرجی از میان لباس ها می گذشت و رطوبت را به سمت صورتش پرتاب می کرد .دو گیره قر مز و نارنجی روی یکی از لباس ها بسته بود. دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد. کاسه را روی زمین گذاشت و به سمت خانه رفت .مو هایش را دوباره پشت گوش هایش بند کرد و بر سرعت گام هایش افزود . جلوی در پک محکمی به سیگار زد نگاهش را به سمت حیاط برگرداند . لباس ها مشوش به نظر می رسیدند . به ذهنش رسید که دفعه بعد لباس های همرنگ را کنار هم آویزان کند . هوس خواب در چشم هایش دیده می شد . پیراهن سفید هنوز سر جایش روی طناب آویزان بود . صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد .با بی حوصلگی دست هایش را با پشت دامنش خشک کرد دم پایی هایش را در آورد و در را پشت سر خود بست .
لباس ها در توالی باد آرام تکان می خوردند . خورشید به وسط آسمان رسیده بود . در حیاط باز شد و پای برهنه به سمت کاسه رفت. کاسه را زیر بغل زد و با پشت استینش اشک هایش را پاک کرد . کاشی ها داغ بودند . کف پاهایش می سوخت .نگاهی به در حیاط کرد . هوا بیرون از خانه واقعا گرم بود . خم شد و شیر اب را باز کرد . صدای آب سکوت کلافه کننده حیاط راشکست .
با دقت کاسه را شست . آب به زیر پاهایش رسیده بود .بلند شد و نگاهی به پا های سفید خود انذاخت . آب ها حفره های میان نقش کاشی ها را گرفته بودند و به سمت نا معلومی حرکت می کردند . دلش می خواست با صدای بلند گریه کند . به خانه برگشت .

Sunday, January 30, 2005

پروفسور بالتازار هر روز ساعت 6 صبح مرا از خواب بیدار می کند .باهم ورزش می کنیم و صبحانه مختصر و مفیدی می خوریم و سپس تا شب تمرین بیداری می کنیم . قرص های ضد خواب و روان شناسی ضدخواب و کتاب ها و داستان ها و فیلم ها و موسیقی ضد خواب می بلعیم .

پروفسور اکثرا شب ها هم نمی خوابد و با چشمان باز به حقایق مطلق و غیره چشم میدوزد .شاید هم دلش می خواهد که بخوابد ولی خب انگار که بیداری تنها چیزی باشد که برایش باقی مانده و نمی خواهد از دستش بدهد .

روزی از همین روز ها همین طور که سرم را روی پاهایش گذاشته بودم و دراز کشیده بودم از پروفسور بالتازار درباره آن قدم زدن های علمی و اندیشمندانه و آن دستگاه عجیب و غریبش که راه حل هر معما را در یک قطره جادویی خلاصه می کرد سوال کردم .

پروفسور قدم نزد.کمی به قیافه ابلهانه من نگاه کرد و یک قطره اشک از چشمانش سرازیر شد. من هم لوله آزمایشگاه زیر گونه اش گرفته ام . اشکش که در لوله ریخت لوله را سر کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم و گذاشتم که پروفسور با چشمان باز به من خیره شود.

وقتی بیدار شدم اثری از پروفسور ندیدم .

یا مرده بود و دفن شده بود یا جوان شده بود یا ریش هایش را زده بود یا رفته بود داهات مجاور دنبال عشق عاشقی یاهرچی.

Thursday, January 6, 2005

نور ها مانند فنر به سمتت پرتاب می شود و بر می گردند

هیچ گاه به هیچ چیز درست فکر نمی کنی

چون خوب می دانی یا نمی دانی که فکر درست مانند تمام چیز های درست معنی درستی نمی دهد

در بستری از سیالی که نمی دانی چیست

فقط به خوبی می توانی تکیه دهی

تمام پوست هایت پوست می اندازند

سپس کنترباس

وسنج ها ی آرام که نوازده هم نمی شنود

فقط حس لغذیدن آرام فلز ها روی هم

مثل رد شدن دو باد خنک در خلاف جهت هم از دو سوی صورتت

چه پیانویی می زند امشب این مرد .

مطمئنا می خواهد مرا دیوانه کند

اصلا همه می خواهند مرا دیوانه کنند

اصلا همه دیوانه اند

امشب فرصتی است برای دور خود چرخیدن

امشب به تمام پالس ها بخند

امشب در دور ترین گوشه دورافتاده با تمام دنیا دست خواهی داد و تمام دنیا را بغل می کنی .

باور کن که حقیقت دارد

تنها چیزی که تو احتیاج داری باور است نه حقیقت .

تمام تغییرات را کیبورد در تو ایجاد خواهد کرد .

به تو گفته بودم تغییر اساس ماس

وقتی نباشد یعنی بالفعل مرده ایم

می دانی من دارم هر لحظه چیز های جدیدی از سرم بیرون می کشم

درون من از بیرون تو بسیار بزرگتر است

به همین خاطر است که نمی شود مرا حل کرد

امشب گوش هایم پرواز می کنند .

در هر ضرب لرزش هر باند را با تمام وجود حس می کنم .

می دانی یک روز که با موهای وزوزی ام کنار دریا قدم می زدم

ناگهان باد موهای لخت و بلندم را به هرسو برد و آوای اغوا کننده ای از سطح امواج تبخیر شد .

و من دود گرفتم تا جایی که دیگر تمام دنیا را در منحنی های ناموزون یافتم

تا جایی که گل های باغچه کنار ویلا برایم می خواندند .

داستان ماه سرد را و پرندگان مهاجر و تو که نیستی و هیچ وقت نبودی .

هه هه و من می خندیدم و می خواستم گریه کنم و اصرار کنم

آنقدر که زمان متوقف شود

اما زمان می رفت

مثل پرنده ها ی زنده

مثل ریتم هایی که باید ادامه پیدا کنند تا من در این آهنگ غرق شوم یا شنا کنم یا هر چیز

دام دام دام دام دام دام

دام دام دام

از تو پرسیده بودم در لحن آرامم چه چیزی است؟

و تو جواب تمام سوال هایم را دادی.

مسابقه شروع شده.

قلبهامان را بالا خواهیم آورد .

تا جایی که به منحنی ها هم دهن کجی کردم .

آنجا من بودم و جاهای خالی که باید با کلمات مناسب پر می شد .

من

در گوشه ای دستانت را از گریه نجات خواهم داد و به تو تنها خواهم گفت :به من اعتماد کن .

و تو روزی خواهی فهمید که جواب تمام سوال هایت را داده ام .

اگر این دنیا هم همراه ذهن من میلرزید و مثل ذهن من دوباره درست می شد ،آن وقت زیر گوشت آرام نجوا میکردم تا بدانی به چه چیز تکیه داده ایم .

اندامت را سوار فنر های نوری کرده ای یا نه.

و در این وقت ها بود که فهمیدم بهترین درامر دنیا لزوما نباید از ضد ضرب استفاده کند .

می بینی چقدر صبور و مهربانتر از هر چیز و هر کسم من امشب

همراه با خونم از درون تمام رگ هایم می وزم

و موهای لخت و بلند تمام دختران زیبا رو را باخود خواهم برد و در عوض آن به صور تهاشان خنکی هدیه می دهم

زیر گوش تمام گل ها آرام زمزمه خواهم کرد که زنده هستند و خوش صدا

پرندگان در حال پرواز به سقف مانیتور آویزان می کنم

و عینکم را فنری می کنم .

و اینقدر آب در گلویت میریزم که هیچ وقت خشک نشود.

و تو تنها داد می زنی : که نمی دانم

و تو تنها داد می زنی : که نمی دانم.

و لحن من هم تغییر می کند و همراه با تو فریاد می زنم

و مانند تو ، دوباره جواب تمام سوالهایت را مید هم .

ودستان قرمزت را در دست می گیرم و دیگر هرگز ماه سرد را لمس نخواهیم کرد.

حتی اگر باز هم آن را لمس کردیم.



Wednesday, January 5, 2005

نور آبی از انتهای سالن می آمد .مقداری از آن دور فن می پیچید وسایه بزرگی روی دیوار نقش می بست که انگار روحش به خود می پیچد.

آوای جز مثل دود سیگار مرد سیاه پوست که در امتداد باد ملایم فن هیاهو می کرد ، پخش می شد.

مثل دختری که دور میز ها می رقصد ،می دود و خسته می شود .می چرخد و می نشیند .آواز می خواند و سکوت می کند.

مرد سیاهپوست طوری نشسته بود که انگار نمی تواند خود را تکان بدهد .تمام چراغ ها خاموش بود .فقط یک لامپ آبی در انتهای سالن ، در انزوای خود ،نور سردی روی آهنگ می پاشید.

نزدیک صبح بود و مرد سیاه پوست که به زور هیکل خود را روی صندلی جا داده بود هنوز با چشم های باز به ورق هایی که روی میز پخش شده بود خیره مانده بود .

کم کم ذهنش آرام می شد وبدنش سرد.کمی جمع شد و دستهایش را بهم نزدیک کرد ،کتش کمی تنگ بود و به بدنش چسبیده بود.

انگار که آهنگ ، ریتم ممتدی گرفته باشد و جای خالی دخترک آوازه خان روی صندلی روبرو جیب مرد سیاه پوست را خالی کرده باشد

و هنوز بین دو دست قمارباز ما به اندازه دو دست کوچکتر فاصله باشد .

نگاهی به لیوان خالی بین دستهایش کرد .

ناگهان تجسم نور سفید و مات خورشید اول صبح ، همه چیز را در خود بلعید .

فن هم خاموش شده بود .

نور از انتهای سالن می آمد مقداری از آن ازلای میله های دسته صندلی رد می شد ،

از جای خالی مرد قمارباز می گذشت و خطوطی آبی روی ورق ها می کشید.

اتاق نو

Monday, November 22, 2004



در حالی که دراز کشیده ای و دست چپت زیر سنگینی سرت به خواب رفته، به بیدار بودنت افتخار می کنی.

خال به آنچه همراه آورده ای نگاهی میاندازی

....یک چمدان و یک تابلو...خوب می دانی که همین ها هم زیادی هستند.

انگار نه انگار که وارد اتاق جدیدی شده ای همچنان تیک تاک قطع نشده است

چه تابلوی غریبی

زندان بان های قبلی وقتی از دریچه سلول به من نگاه می کردند می گفتند پشت این تابلو راز عجیبی است که به زندان بان بودنت کمک می کند

اَه صدای تیک تاک می خواهد مغزت را متلاشی کند

دوباره تصویر تابلو نظرم را جلب می کند...دستم زیر سرم تیرم می کشد و صدای ساعت ها قطع نمی شود

تابلو را انگار روی بومی کشیده اند که قبلا روی آن خاک ریخته اند.گویی که یک فریاد پر از گرد و خاک در تمام تابلو موج می زند.تصویر آدم های زیادی که غرق در ابهامی ناشناحته ،مثل قطار در یک ردیف ،دست ها را بالا و پایین می برند و صدای قطار در می آورند:

هوهو...چیه چیه

هوهو...چیه چیه

همه مردم مثل قطار در حال دور زدن فضای مواج و موهوم بوم هستند

ت تق...بوم...ت تق...بوم

ت تق...بوم...ت تق...بوم

در این حال دست آدمی را که گویی در حال فرار از این ردیف است گرفته اندو سرحال و سرخوش می خواهند او را له کنند...درحالی که او از عمق وجود فریاد می کشد و صدای تیک تاک بی تفاوت این تصویر بی نهایت همچنان ادامه دارد..گویی تا همیشه می خواهند او را در مرز نابودی نگه دارند وفریاد اورا پایانی نیست.

صدا دست بردار نیست .ناگهان دستم که زیر سنگینی سرم به خواب رفته تیر می کشد.ازجا بلند می شوم.در چمدانم را باز می کنم .چمدانی پر از ساعت.ساعت های جور وا جور و عجیب و غریبی که دارای عقربه ثانیه شمار و دقیقه شمار و ساعت شماروروزشمار و ماه شمار و سال شمار است.

همه خوابیده اند وزمان ها متفاوتی را نشان می دهندوپشت آنها یک سری مزخرفات نوشته شده است.ولی همه صدای تیک تاک میدهند..شقیقه هایم داغ شده و بدنم تا مغز استخوان تیر می کشد.انگار تمام بدنم زیر سرم به خواب رفته.وصدای تیک تاک...

ثانیه به ثانیه به لحظه انفجار نزدیک تر می شوم

باید از شر این ساعت ها خلاص شوم

پنجره...

تابلو کجاست؟

تابلو را از پشت آویزان می کنم و تمام ساعت ها را ازاین دریچه دور می ریزم.

ولی صدای تیک تاک قطع نمی شود گویی ذهن چمدانم هرگز ساعت ها را از یاد نخواهد برد

رویم را که بر می گردانم می بینم یک ساعت جدید روی میز است. زمان را درست نشان می دهد ولی ثانیه شمارش حرکت نمی کند.ساعت را که بر می دارم پشت آن نوشته شده به اتاق نو خوش آمدی.

به پنجره نگاه می کنم.گویی پشت تابلو آینه بوده است.تصویرم به من خوش آمد می گوید

و فریاد ممتد من اتاق خاکی را تکان می دهد

تیک تاک تیک تاک...

Friday, November 12, 2004




می تونم تصورش رو بکنم که توی یه روز سرد و دلگیر توی یکی از بندر های همیشه مه گرفته با من آشنا می شی.از میون میلیون ها لیوان خالی از مشروب میای سراغ من.قیافه معمولی و هیکل لاغر من چیز جذابی نداره .داره؟

کنار هم می ایستیم و دراز شدن سایه هامون رو تماشا می کنیم.من بهت نگاه می کنم و تو با خودت میگی ای کاش حدئقل یکم آرایش کرده بودی.جفتمون پوز خند می زنیم.من بلوزت رو می کشم و ول می کنم .دوباره محکم می چسبه به تنت.این دفعه بلند بلند می خندیم.تو دستت رو میاری جلوی دهنت و من یاد دندون های نا مرتبم می افتم.بعد دوباره برمی گردیم و دراز شدن سایه هامون رو تماشا می کنیم.انگار ما دو تا صاحب معمولی ترین چیزهای بی نظیر دنیا هستیم مثه سنگینی سرت رو شونه من وقتی صدای جز از نزدیکترین بار به گوش می رسه.

تن مون داره از سرما میلزه.دست هاتو زیر آستینات و لب هاتو زیر یقه بلوزت می پوشونی و به من نگاه می کنی.پاهات رو زیر دامن نازکت به هم میمالی و لی هوا سردتر از این حرفاست.سایه ای هم که نمونده دیگه.باد که موهات رو تو دستای من بازی میده جفتمون یه چیز رو خب می دونیم.صدای موج های آرام و غرش کشتی های دور.حالا می فهمم چرا از بچگی به فانوس دریایی میگفتم ناقوس دریایی.چاره ای نیست باید برگردیم خونه هامون.





سرطان پاییز

Monday, October 25, 2004

سرطان پاییز گرفته ام.دیگ مادر بزرگ قلقل می کند.مادر بزرگ عکس قدیمیم را آن زمان که نینی بودم قاب کرده و روی تاقچه گذاشته و من دست به سینه به دیوار تکیه داده ام.هرچند دقیقه هم چند دقیقه سیگار دود می کنم.گاهی اضطراب و گاهی آرامش.هوا سرد شده و من چند لباس گرم خریده ام.

دنیای کوچکم چیز های بزرگی کم دارد که شاید اگر در پلاسکو بیشتر می گشتم پیدا می شد.

هوا هم گاه ابری ست و گاه صاف.مادر بزرگم آش میپزد.قبول باشد.قبول حق.مادر بزرگ از خانه مرا صدا می کند.باید بروم و آشی را که درست شده هم بزنم.شاید بخت من هم باز شد و اجاق کورم بینا .قاب های آهنی تهوع آورند،قابهای چوبی هم،ازتمام قاب ها متنفرم.گاهی اضطراب و گاهی آرامش.گویی قلب مرا در دیگ می پزند. دیگ قلقل می کند و مادربزرگم یک بند قر می زند.هوا این بار ابری ست.باران در راه است.بروم آشی را که درست شده هم بزنم.

شک ندارم که سرطان پاییز گرفته ام.





برگی از تاریخ

Sunday, October 24, 2004

لیون پسر ارشد آلن بستنی فروش مخ دختر بچه ها رو با بستنی قیفی می زد و در سنین کم به آنها تجاوز می کرد.سپس جسدشون رو به عنوان جسد دختر بچه های یهودی به هیتلر از همه جا بیخبر قالب می کرد غافل از اینکه تمام این جریان های کوره های آدم سوزی کسشره و برای من تو تاریخ حرف زیاد درآوردن.

:"آدولف چرا مزخرف میگی این پسر بچه که لخت عور رو تخت من سر و مرو گنده دراز کشیده اینجا چی می خواد؟"

(آدولف رو چت جوینت) خب این یکی رو لیون یادش رفته بکشه،این هم از شانس ماست دیگه ، روزی صدتا کشته ش رو میاوردن ما می گاییدیم شما سرت به آخور لاشی بازی هات بند بود حالا هم که یه بار دست ما رو شده زنده ش گیرت افتاده.

_:"روزی چند تا؟ اصلا این جریان لیون چیه؟"

_داری اعصابم رو خورد می کنی زن.اونم یه گِی پدر فرانسویه...ساقی عرق و قرص-مرص ماست

_چی؟ قرص ، عرق؟....خجالت نمی کشی ما تو این خونه نماز می خونیم...بی حیا پدرت عرق خور بود یا مادرت فاحشه...می دونی چه بلایی سر این بچه ها می یاد...یه بار دم اذون شبکه پنج رو نگا کن تا بفهمی عاقبت بچه هامون رو

-خفه شو تخم جن پدر پفیوز ، به تو هیچ ربطی نداره،تو کس و کون خودت رو جمع کن.فک می کنی نمی دونم به بهانه جلسات قران میری با زنهای همسایه لز بازی در میاری

-دهنت رو ببند کثافت لجن من آبرو دارم تو محل مثل تو نیستم روزی صد تا جسد،صد تا پسر بچه کوچولو رو بیارم توخونه بکنم...یه عمر آبرو داری کردیم این بود تهش؟...یه عمر باسیلی صورتمون رو سرخ نگه داشتیم...پول کاندوم نداشتی کیسه فریزر کردی تو کس من...با نداری و بی کاریت ساختم...حالا می ری واسه من پسر بچۀ سفید و بور میاری؟ مبارکه آدولف خان، مبارکه...

-پسره؟

-...اوه هوهو وای یا قمر بنی هاشم وو ووووووو (ناله های یک بانوی مکرمه آلمانی)

_اَی لیون خارکسده...فرانسویه دیوث...حالا دیگه پسر ور میداره میاره...فردا فرانسه رو می گام

...(ادامه ماجرا به صورت کیریچوال دنبال میشه و زن آدولف طی یک نامه رسمی ار رییس وقت قوه قضاییه شهید دکتر بهشتی تقاضای جماع میکنه!)



تحول روحی ناشی از این اتفاق اونقدر عمیق بود که ظرف مدت کوتاهی فرانسه به گا رفت.





پ ن: ما که امکاناتش رو نداریم فرانسه رو فتح کنیم.ولی بالاخره یه روز تمام خاورمیانه رو خواهم سپوخت.