Showing posts with label تفکر ،آنگاه تهوع. Show all posts
Showing posts with label تفکر ،آنگاه تهوع. Show all posts

Tuesday, August 18, 2009

دیده اید ژانر خجسته این آدمهای منطقی را
که به کیف و لباس و لحن و دست های تمیزشان که همدیگر را می مالند آویزانند.
مثل اینکه اسم بلاگت را بذاری : راهکار

پوف

Wednesday, January 5, 2005

-چرا بعضی ها در هر شرایطی از زندگیشون لذت می برن و بعضی ها نمی تونن؟

واقعا یه جور استعداد یا توانایی محسوب می شه

یا نوع خاصی از جندگی؟

- من مخلوط می خورم.سس قرمز هم لطفا...مرسی....

چیزی گفتی عزیزم؟

- نه جوونی کردم ببخشید



Thursday, December 23, 2004

اگر کافکا روز و حال ما را می دید

یک فکاهی کوتاه می نوشت

درباره مسخ شدن ایرانیان

البته بجای سوسک از پیاز استفاده می کرد

شک ندارم.

Saturday, December 18, 2004

چشم هایش قرمز بود

انگار

جنایت فجیعی را

و خونش در چشمانت پاشیده شده باشد

قدم میزدیم و او می خندید

ومن هم

وفریاد هایی که مویرگ های شقیقه هامان را منفجر

گویی که دنیا بچرخد ولی تو

آقای دکتر می شود تعریف احمقانه خود را از سکته بیان کنید

آقای مهندس کیرم در ما تحت سد هایی که خراب می شود یا نمی شود



میبینید بی تربیت



علی کوچولو ها بزرگ شده اند

در هر و کلون ها و کاشی ها و حوض ها و ماهی ها، همه و همه....

چه کسی کی کجا چقدر غم کم دارد تا خود را بسازد

چه کسی نسخ کپک زدگی است

امشب به همه تجاوز خواهم کرد

باید همه را کشت

فریاد زد و خندید و خونشان را در اینجا به تصویر کشید

انگار

چشم هایم قرمز شده است.
این روز ها حس غریبی دور و بر لحظه هایم پرسه می زند

این روز ها هوا سرد شده و پیکر بی هوش زندگی

در بستری از سرمستی و بی خیالی

آرام گرفته

آرامش ابدی

این روز ها یا تف می کنم

یا آب دهانم را میبلعم

یا گلویم خشک خشک است

این روز ها فکر می کنم و فکر میکنم و هیچ

این روز ها چشمانم همه چیز را آرام می بیند

گویی همه چیز را صد ها بار میبیند

گویی که زیاد بشنوم

این روز ها تحمل احمق ها را ندارم

لبخند می زنم اما خراشی در گوشه ای از ذهنم تیر می کشد

و نیاز من

و میل من به فریاد کشیدن با تمام حجمی که یک احمق را خفه می کند

در گلویم به سمت پایین سر می خورد

آدم هایی که نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند یا با اینکه میفهمند...

در اطرافشان چه می گذرد

و پیکر بزرگ و بی تفاوت زندگی

که تمام اندام های خود را رها کرده در این این مزرعه عجیب تا...

و صدای خرناس جاودانش که گوشم را پر کرده



آب دهان را می بلعم.

Friday, December 10, 2004

هی باخودم می شینم میبینم که چقدر دیر شده.

هی زمان میگذره

هی دیر تر میشه

دیر

پیر

Saturday, November 27, 2004

چقدر آدم ها حدئقل شدند

Wednesday, November 24, 2004

حرف هایی که گفته نممیشن و حرف هایی که گفته می شن

دنیای بگایی ست...

Friday, November 19, 2004

دنیایه عجیبیس

روی سقف ها قارچ و بر دیوارها شیشه می روید.

دنیای لب های خندان و گونه های جلبک زده

از پهن ناب گرفته تا یخ در گلو

دنیای سگ های با و بی قلاده

دنیای میکروپروسسورها و مایکروقر و فرها دوشورین های کله گچی یا گهی یا هر چی

اگر پایت در جوی آب بیفتد اطمینان داری تنها مانکن مغازه ها هستند که می خندند یا هر چی

یا حتی بر عکس و یا احکام کسشر دیگر

دنیای هرچی پرچی

حتی اگر دهان داوود ها را گل بگیرند و عصای موسی ها را در کونشان فرو کنند یا هرچی باز هم پرچی یا هرچی

چه چیزی قابل دفاع یا بروز یا بیان یا انکار یاهرچی می باشد

دنیای هیچی هرچی پرچی

پشت دست یا نقاط تیز بدن حساس تر از خط های انحنا هستند

مغذم تاب یا آب آورده.

سینه ام دود

گوش هایم موج

چشم هایم اوج

آلتم خواب

ناخن هایم بیل

قلبم ول

دستهایم مثلا شنا

لب هایم حباب

بازی طیف ها دور هم

هیچ چیز برای حس کردن

هرچقدر هم دست هایم را بازکنم

عروس دریایی یا زمینی یا آسمانی یا هر چی یعنی چی

تصویر کراواتم که به سرعت به هر طرف پرت می شود بر می گردد

فشار هوا تمام شده است و می توانید ماسک هایتان را بردارید

غصه نه از سقوط است نه از فاصله

زبل خان اینجا زبل خان اونجا زبل خان همه جا

دهانم باران

پاهایم تاول های چند میلیون هکتاری

انگشهای تفی باد

شرت های خیس، آتش

چتر های سرافکنده ، آب

و آلت ها سرفراز، خاک

و سوال ابدی من

" حرامزاده چرا خون پنجمین عنصر نیست؟"

موها ریخته

پشمها بلند و فرفری

مهر مادری اورانگوتانها و یا هر چی

گلویم یخیده

خفیده

اژدها از کابوس اژدها می ترسد

دنیا سایه روشن تر می شود

و مرغ من هنوز یک پا دارم

"تاریکی در تاریکی

دروازه ای مطلق به درک هستی"

تنها همین برایم باقی مانده.

چرا یا اصلا چرا؟

نمی دانم.

دنیایه عجیبیس

Saturday, October 30, 2004

دنیای عجیبیه

با اینکه اینهمه اتفاقای ضایع و عجیب و اکستریم و چه بدونم کم احتمال توش رخ می ده که هر سیم ثانیه باید شوکه شی ول بازهم عادی و یکنواخت به نظر می آید.

نه؟

Wednesday, October 27, 2004

اه اه چقدر از سمبولیسم عمیق بدم می یاد یا خوشم می می آد

مثه وقتی که تو تنهایی اتاق می چسی،بعد نفس هات دقیق و دقیقتر می شن

Thursday, October 14, 2004

آدم هایی که دید عمیقی نسبت به مسائل دو بعدی دارن

آدم هایی که شنا کردن بلد هستند و یا بلد نیستند

همشون رو میشه تحمل کرد حتی:

پیامبرانی که روی آب راه میرن

Tuesday, October 5, 2004

عادت می کنیم

عادت هارو فرموله می کنیم

واسه هر سنگ یه ترفند خاص وجود داره

واسه هر ترفند هم یه ریگ پیدا میشه

همینا دیگه