Showing posts with label خاطرات متواری. Show all posts
Showing posts with label خاطرات متواری. Show all posts

Thursday, December 31, 2009

و باور کنیم اگر ساسی مانکن نبود
دنیا چیزی کم داش.

و سعید پانته خوب کونیس .

پ ن: اشمئزاز مزاج ناشی از زیرو رو کردن تارنمای جهانی در جستجو و بارگذاری دانبولی های متعارف .
به جد نذر کرده ام که اگر تا سال بعد یک دستگاه سواری خودرو مورانو خریداری کردم
یک وعده زرشک پلو با مرغ به دوست دختر معرفه فعلی
و یک وعده قیمه به دوست پسر نکره بدهم.

سال بعد محرم ان شاء الللله. شما هم دعا کنید.
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین سخنان...
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان...

شاهکار محمود کرگردن که در زمان گیر دادن دوستان اسکیمو بسیجی و قبل از پایین آمدن شیشه می راکد در فضای ماشین.

-واللا جای خاصی نمی رفتم داداش
یه سر زدم تکیه نیاورون ببینم امشبم شام میدن .

Saturday, December 12, 2009

برای او که مدتهاس
نخندیده است خواب هایم را.
رویش را برنگردانده
موج ها ی دریا زانو هایش را نوازش نکرده اند .
شال و کلاه آبی رنگش در مه غرق شده.
مرا با ثانیه ها و ساعت ها و سال ها خستگی تنها گذاشته .

سفری دور
رویایی دیگر

شاید همانجا ایستاده
و هنوز سردی خورشیدی را که در انتهای دریا نیست
تماشا می کند .
ازین روزهایی که چوب رختی جابجا شده
سخت مرا می پاید.

Thursday, November 19, 2009

روی مبل نشسته .
پا های بسیار زیبایی دارد.
اصلا اگر قرار باشد بگویم چه چیزش برایم جذاب است همین پا های کشیده و زیباست .
با اینکه استخوان بندی درشتی دارد و کاملا عضلانیس .از هیچ ظرافت ممکنی
در پیچ و تاب ها
و انحنا های پا هایش صرف نظر نشده .
پاهایش را آرام آرام می بوسم
از پایین تا می رسم نزدیک زانو که صدایم می کند.
دوستش از اتاق بیرون آمده و با اینکه به ما نزدیک می شود نگاهش را سمت دیگری انداخته.
همینطور با هیکل خم شده می مانم تا نگاهش را به سمتم بر گرداند.
من لبخند می زنم .
او هم می خندد و به سمت نامعلومی می رود .
این بار بهانه لب هایش را می گیرم و آنقدر می بوسم که لپ تاپش را از دستش بیرون می کشم و می رود سمت آشپز خانه .

###

پس از از کمی این ور و آن ور کردن
new folder 2 را باز می کنم
در دسکتاپش.
تمام عکس هایش را با فراغ بال می بینم
چیز خاص و خصوصی ندارد.
می بندمش
وسوسه می شوم
دوباره باز می کنم و صدایش می کنم .
"می خوام تو عکسای این نیو فولدر دو توی دسکتاپت فضولی کنم
چیز خصوصی که نداری "
-"چرا ، وایسا بیام "
وقتی مصمم به انجام کاری می شود دمپایی هایش حین راه رفتن صدا می دهد
لپ تاپش را می گیرد .
کمی به طرف خودش می چر خاند .
اما من به صورتش نگاه می کنم .
به آن چیزی که زیر پوستش می چرخد تا قیافه اش را شبیه آدم های مرموز کند.
شبیه آدم های مسلط به اوضاع
آدم هایی که به سادگی وا نمی دهند و حواشان جمع است.
میداند که به صورتش نگاه می کنم .
" بیا حالا می تونی ببینی "
- "دیلیتشون کردی "
- "آره"
- " بیشرف "
می خندد و میرود دوباره سمت آشپزخانه
می روم دنبالش
خودش را به چیزی روی اپن سرگرم کرده .
دست هایم را دورش حلقه می کنم.
کمی فشارش میدهم.
دوباره صدایم می کند.
مو هایش را از روی گردنش کنار می زنم و باز می بوسم .
.می خواهم آن چیزی را که گهگاه زیر پوستش می جنبد و می چرخد گیر بیندازم

Monday, November 16, 2009

اگر یک سر باز آلمانی
در حالی که آمریکایی ها تا پشت ساختمان رسیده اند.
در آن لحظات آخر
به دنبال بطری های مشروب
راه رو ها را یکی پس از دیگری قدم می زند.
لابد به چیزی مسلط است که بقیه نیستند

اگر یک خانوم مو قرمز سر بزیر
حین دعوای شوهر و فاسقش جوراب هایش را
با وسواس بالا می کشد
لابد در تمام سناریو های محتمل نقش اولیس که بازی اش را از بر است.

اگر پیر مردی ایستاده
در یک باران نا بهنگام تابستانی
که شدید و شدید تر می شود
و عابران دونده در پیاده رو را می خندد
و در کیفش را با آرامش تمام می گشاید
لابد یک عمر ابر های صبح گاهی تابستان را برای چنین روزی زیر نظر گرفته .

حالا وقت در آوردن چتر است .
یا وقت رو کردن داستان رقت بار معشوقه 50-60 ساله شوهر که او را در انبار به قفسه کتاب ها با طناب می بسته
و با پشه کش به جان خایه هایش می افتاده و یا هرچی

شاید هم هنوز وقتش نشده یاشد .
چند ساعتی وقت باشد برای درآوردن یونیفرم و بر تن کردن ردای پدر روحانی.

که می داند .
خلاصه اینکه آدم مسلطی باشید که نگرانی هایتان را قبل از وقوع چند دور زندگی کرده باشید.

آن وقت پس از سپری کردنش احساس کوولی درباره خودتان دست می دهد زایدالوصف .

Sunday, October 18, 2009

تا صبح سگلرز می زنی زیر پتو.
و در تب و توهم می سوزی و عرق می کنی و سرد و گرمت می شود .
صبح از خواب پا می شی و یک مکالمه 10 دقیقه با بدن خود دارید و اتمام حجت می کنید.

دوش می گیرید و بیرون می روید و به کار ها می رسید ،
بدن شما به قولش تقریبا وفا کرده ولی در مسیر برگشت به خانه در حال از پا درآمدن است
تقریبا فهمیده اس ، شما در حقش خیانت کرده اید و خبری از پنی سیلین نیس.

برنامه به سوپ و خواب محدود خواهد شد.
طبق قرار می تواند حتی بمیرد فقط باید من را به خانه برساند .


تازه بیدار شده ام.


what should I do ?

کسی که سارا را نجات داد

Monday, October 12, 2009

آیا کسی سارا نجات داده است؟

کتاب شعر کسی جا مانده .
سال هاس .
و من را به یادش می اندازد.

شعری از انتظار ننوشت .
چشمانش پشت کدام در خیره مانده است
هنوز دست هایش روی گوش هایش است
هنوز جیق می کشد.

هوا سرد بود
پلیورش را درآورد
دوس پسرش هنوز می لرزید
صدای دندان هایش روی اعصابم اره می کشید.
سارا دستکش های را هم در آورد .

هنوز فروغ می خواند
کتابش اینجاس
هنوز نفس عمیق را دوست دارد.
و می خواهد مرا از ناتوانی درک احساسات آگاه کند
شب یلدا را چه ؟

بگویید که کسی سارا نجات داده ست.
بگویید که سارا تنها نیس
بگویید که باز هم عاشق است

سارا قوی بود
بردبار
آن آواز ابتدای راه کم کم در ذهنم شکل می گرد.
ترانه پیرمرد و کلبه و فانوس

به سارا دروغ گفته شد
سارا باور کرد؟
چه ناباورانه تا آخرین لحظات تردید داشت
تا یک ماه قبل از ازدواج دوس پسرش
هنوز دروغ می شنید
سارا ساده می نویسم
کلمات ساده می آیند

کسی برایت اینجا آرزوی روز های خوش دارد
کسی سالها پیش تو را دید
برای چند بار
مطمئنم به ذهنت هم نمی رسد چه کسی به یادت افتادس .
هر بار کتاب فروغت را می بینم.
یادت می افتم.
داستانت را از لابلای لابه های دوست پسرت می شنیدم
دوست پسرت هنوز می لرزید.
دندان هایش رو اعصاب اره می کشید.
هنوز بچه بود و دروغ هایش را باور داشت .
تو را نمی فهمید.

باید فراموش کرده باشی.
باید برگشته باشی
کاش ظاهرت جذابتر بود برایم.
کاش فرصت می شد در های دنیای فراموشی را برایت باز کنم.

سارا نمی خواستم ادامه داستانت را بشنوم
از ترحم متنفرم
بزرگتر از یک ترحم از راه دور بودی.

من مطمئنم سارا سرحال است
کسی او را از دست غصه بیرون کشیده است .
کسی که ارزشش را داشته
و اکنون هر دو خوش حال خوش بخت هستند.
هر طوری که فکر می کنم باید همینطوری باشد .

Thursday, September 10, 2009

به آنکه دست هایش
سخاوت باران بود و
و لب هایش توالی ترانه های بوسه
آنگاه که چشم هایم تهی ترین قاب ها و
و صورتم منجمد ترین نقاب ها بود.

به او که همنفسم بود
هم آغوشم بود
شاعر لحظه های نابم
مسافر جاده های متروک وسیاه
داستان های بلند وکوتاهم

آخرین تصادف خوش آیند این نمایشنامه بی قهرمان
روشن ترین خاطره این سرزمین بی ستاره


به هر قیمتی
شکستن غروری که در برابر اولین قطره اشکت هنوز قامت راست نکرده.
پشت پا زدن به هر چه گفتم
هر چه بافتم .

به خاطر تمام خود خواهی ها
تمام قدر نا شناسی ها
تمام نادانی ها
تمام دروغ هایم
تمام نا تمامم.

به خاطر از دست دادن فرصتی که هردو خوب می دانیم هیچ وقت دست نخواهد داد.

یک عذرخواهی بدهکارم.
و بگویم می فهمم چه میگویی اما...

بیانیه بنده خطاب به دوستان

Saturday, June 13, 2009

سلام

اعصاب همه به هم ریختس
می دونم .
من امروز خوشحالم ازینکه رای ندادم و همچنین در دوره پیش در هر دو دوره شرکت کردم . اگر به وبلاگ دوپا سری بزنید که البته فیلتره می بینید یه پست مملو از مزخرفات وجود داره که با خداحافظی های معمول بلاگر با بلاگش فرق می کنه و مربوط به آقای احمدی نژاد می شه .
بعد از انتخاب آقای احمدی نژاد من به کلی قاط زدم .
نمی تونستم تو روی کسایی که بجای منش مباحثه در دور اول با اردنگی بردمشون که به هاشمی رای بدن نگاه کنم.
ولی خب
17 میلیون.....

ولی الان خوش حالم که اون دوره رای دادم
و همینطور ازینکه این دوره با اینکه در تک تک شادی ها با موج سبز شما همراه بودم رای ندادم .

الان هم منو تو غمتون شریک بدونین گرچه به اندازه شما ناراحت نیستم .
من مثل اکثر دوستام امروز گریه نکردم اما برای لحظاتی وقتی کلافگی رو تو صورتشون دیدم اشکم دراومد .
وقتی با صدای لرزون بم میگفتن که به من حسودیشون میشه و ایکاش رای نمی دادن
منم داشتم می ترکیدم .

جمعه وقتی که دوس دخترم و دوستش رو ازین شعبه به اون شعبه می بردم
و هیچ جا تو شهرک و پونک تعرفه نبود .
وقتی بارون میومد و مردم و میدیدم توصف ها
هن به ریش استدلالم می خندیدم که اینا میخوان محمود بشه اونم تو دور اول چون سناریویی واسه دور دوم قابل تصور نیس
می گفتم مگه می شه دروغ به بزرگی مثلا 53 درصد آرا رو به خورد ملت داد .
ولی خب ...
قضیه ی اون یارو که میره پیش آخوند محل میگه آدم می تونه مادر خودش رو بکنه ، آخوند می گه نه !
فرداش می آد می گه کردیم . شد .
بالای 60 درصد....


حالا نکات با مزه ای هم هست مثل رفتن پیش مقام جاکش رهبری
فرض کن یکی داره میکنه تو حلقت
بهش نامه بنویسی کمکم کن من دارم کرده میشم .

راستش نمی خواستم چیزی بنویسم
ولی این پست رو دیدم
خیلی دلم سوخت .
کاش می شد همه جمع شیم یه جا همدیگرو بغل کنیم و همدردی کنیم و کمی دور هم بخندیم
دوس ندارم همتون رو سر خورده ببینم

اصلا دوس دارم الان که انتخابات تموم شده بگم
آهای ملت مشکل من احمدی نژاد نیس
خامنه ای هم نیس
ولایت فقیه هم که چیز کسشریه تو اسلام ناب محمدی ! هم نیس .
مشکل من اسلام ناب محمدیه .
مشکل من عوام زدگیه .
مشکل من بی سلیقگیه فرهنگیه .
من مسلمون نیستم .
آدمی هم که به هر ترتیبی تو این روزگار مسلمونه رو تو یه لول دیگه از
جنس همون آدمی میدونم که ناآگاهی باعث میشه دروغ های احمدی نژاد ، اونقدر که هس تو نظرش
بزرگ جلوه نکنه .
قران پژوه محترم خانوم زهرا رهنورد نمیتونه مشکل منو رو با کلام خدا! در سوره نسا حل کنه!
اینکه ایشون روشن فکر ترین زن ایرانیه اگر یک دروغ بزرگ نباشه یه کوته بینیه بسیار بزرگه.
می دونم مجبور بودید
همه استدلال هاتون ناگفته از نظر من پذیرفته س واسه رای دادن
اما یه فکر دیگه بکنیم
من سیاستمدار و انقلاب گر نیستم . واقعا من یک نخبه سیاسی و رهبر نیستم .اما این راهش نیس . وقتی بدنه یک نظام در سال 84 به دروغ بزرگی مثل احمدی نژاد تن میده بفهمید که به هیچ عرفی پایبند نیس که ما از طریق اون بتونیم به یک سری حدئقل ها دست پیدا کنیم .

دوهفته ای و یک ماهه نمی شه چیزی رو عوض کرد .
وقتی من دوستی کنارم دارم که تا سه ماه پیش نماز می خوند و حالا به سلامتی تمامی لذت هایی که می تونه ببره از زندگی با من مشروب می خوره این می تونه تلخی این سیلی رو که دیروز تو صورت دوست هام زده شد کم بکنه .
من یک سال با این رفیقم جنگ اعصاب داشتم و هنوزم سر کلی چیز جنگ و جدل داریم
یک سال واسه یه نفر
که دور پیش به احمدی نژاد رای داده.
الان هم هردومون ناراحتیم ولی راضی هستیم ازینکه رای ندادیم.
نه بخاطر اینکه رای ندادن کار بزرگیه
نه بخاطر اینکه رای داده ها بازی خوردن
نه بخاطر اینکه اگه 80 درصد در انتخابات شرکت نکنن نظام مشروعیتش رو از دس میده و چی میشه.
صرفا برای اینکه مطمئن هستیم این سیستم مشکل داره و هیچ چرخ دنده ای نمی تونه اونو عوض کنه یا بهتر کنه.
حدقل تو این چهار سال در کاپوتش پلمب شد .
و هیچ مکانیکی نمی تونه تعمیرش کنه .

دوستان روزای تلخ تری هم در انتظارمون خواهد بود
مثل ولایت آیت الله مصباح یزدی
خفقان ممکنه خفمون کنه .
خیلیهامون مسلما میریم به زودی ازینجا و قدم زدن زیر درختای خیابون ولیعصر و نصف شبگردی هامون تو بزرگراه قشنگ مدرس و باد خنکش تو تابستون میشه یه نوستل خیلی دور.

قبول کردن بودن در اقلیت سخته .
بودن حتی در کنار شما که به یه چیزایی از دین اعتقاد دارین واسه من اونقدر آسون نبوده .
ولی بش عادت کردم .
ملیت خیلی وقته در من مرده
و تنفر از ایرانی بودن بی هیچ تعارف و حرف اضافه ای سال هاس که دست به گریبانمه .
قبول اینکه فعلا چاره نیس واسه بهتر شدن اوضاع
و کاری از دستمون بر نمی آد خیلی غیر طبیعی بنظر میرسه و با تمام آموزه های هالیوود و مجله موفقیت و غیره در تضاده.
قبول این واقعیت که ما مثل سلول های بدن آدمی میمونیم
که ایدز داره
وهنوز درمانی واسه بیماریش کشف نشده
سخته ولی حقیقته
کشور ما الان با یه سرماخوردگی ساده می میره
اگه مک کین رییس جمهور آمریکا بود شاید تو این شرایط با یه جنگ نه خیلی طولانی ایران می ترکید و سالهای سال عقب می افتادیم و بگا می رفتیم .
این انتخابات صرفا شبیه یه نتیجه آزمایش بود
که اتفاقا خیلی چیزا رو بهمون فهموند ،ازش نباید دلخور باشیم

نپاشید .
شاید هر نفر یه رفیق خصوصی یک ساله واسه تغییر لازم داشته باشه
سال ها طول میکشه تا ما مردم این مملکت که خودمون هم جزئشونیم تغییر کنیم.
رسالت اصلیمون که لذت بردن از زندگی فراموش نکنیم و بدونیم اگه موسوی هم میشد فرق میکرد اوضاع ولی خیلی کم
قانع نباشیم
بزرگ بودن دروغ ها ما رو تحت تاثیر قرار نده
فکر نکنیم چون 20 میلیون و خورده ای رای گفته شده
لابد 10 میلیون بوده
شایدم بوده ولی یه دروغ صرفا یه دروغه نه بیشتر.
به موهومات تکیه نکنیم
از دایی جان ناپلئون بازی دست برداریم .
الان وقت پخش کردن 90 سیاسیه بین طرفدارای احمدی نژاد و گه گیجه گرفته هاس
نه شب انتخابات بین طرفدارای موسوی .

هرچقدر که می خوایم آنارشیگری بکنیم ولی مواظب باشیم کتک نخوریم و دستگیر نشیم بی دلیل...
نمی ارزه که بی برنامه بگا بریم.


چه طولانی
اوه آخرش شبیه وصیت امام متقیان شد...
میمونه دیگه
بیشتر واسه خودم نوشتم
یادم افتاد حبیب به من گفته بود حدئقل جای من برو رای بده به کروبی
کاش میدادم
چی می شد مگه...والا... یادم رفت نه هزار و خورده ای جان .
تیک کیر کنید...
در ضمن این پست پست آخر این بلاگ نیس مثل چار سال پیش.

Sunday, May 17, 2009

پرسید سه حیوانی که دوست داری به ترتیب چیان؟
منم گفتم: پنگوئن ،دلفین ، گرگ

در حالی که داشت توضیح میداد اولیش اون چیزیه که در مورد خودت فکر می کنی دومیش اونیکه ملت فکر می کنن در موردت و آخریش شخصیت واقعیته ....نمی دونم فکر کنم ترتیبش همین بود

داشتم فکر می کردم تا بحال به اندازه
گربه قربون صذقه هیچ حیوونی نرفتم

شایدم بقیه در دسترس نبودن.
ولی گربه خیلی مهمه.

گفتم خب تو چی دوس داری؟
گفت نمی شه که من این جریانو می دونم.
-چه ربطی داره منم فکر کنم قبلا یه همچین چیزایی شنیده بودم . در ضمن می دونی که نظر منو راجع به این تحلیل های شیکمی و...
-سگ دوست دارم . اسبم خیلی دوست دارم. میدونی که سال اسب بدنیا اومدم .

فکر کنم همین جا ها بود که از درکه برگشتیم.

Friday, May 8, 2009

اصولن کارا داره خوب پیش میره اگه چش نکنم خودمو.
ولی خب ازونجا که بنده ار هفت فروردین که با آخرین جی اف به هم زدم احساس تنهایی میکنم کمی
تا قسمتی.
و وقت زیادی هم جهت یه سر و گوش جنبوندن هدفمند و اساسی ندارم.
امروز دیگه داشتم می ترکیدم و زنگ زدم و یکی از دوستان قدیم
در واقع در فرهنگ ما پسر های بی سروپا یک پدیده وجود داره به نام"سوراخ فوری"
خلاصه زنگ و ماست مالی گذشته و بی خبری و فلان جا بودم و یادت افتادم و ...

سر خودمو دردنیارم رفتیم و دیدار مجدد و احوال پرسی و اینا
...
اینم می دونه من الان چی می خوام
بیشرف بو می کشه چقد تشنه ام
شروع می کنه به بحث فلسفی
بودن نقیض بودن است انگاه که انسان کالبد خویش را به مسلخ فحشا می کشاند ..... می بافه ها....زر می زنه ....

هی بحث تو بحث و مجادله و آخرشم بر می گرده می گه من جنده تو نیستم!

البته این جمله اش به یه عادت جنسی بنده بر می گرده که شایسته نیس من اینجا بنویسم
ولی منظورش اینه که بهم نمی خواد بده !
خب شما هم جای من باشین از کوره ممکن در برید و بهش بگین تو صد سالم به من ندی ، ده تا شوهر کنی یازدهتاشونو سه طلاقه بازم جنذه منی .

که در رو باز می کنه می پره بیرون.
حالا شما تو شلوغی شریعتی مگه می رسی بهش .

دوباره بیار بشونش
نازش کن و بهش بگو که چه ارزشی داره واست
هی نوازش کن هی ور بزن
گریه می کنه...می گه دوس پسر داره...میگه دست از سرم بردار...زر می زنه ...

آرومش می کنی . بهش می گی تو مثل یه جای امن می مونی جایی که وقتی از تمام دخترا خسته میشم(شر) بهش پناه میارم...
بر میگرده تو چشات زل می زنه
اشک تو چشاش می لرزه می گه
همین.

وای چقدر قشنگ این کارو می کنه
یعنی بازیگر بالفطرس حروم زاده .
وای به حال اون یتیمی که اینو نشناسه .

می دونی این امشب بت نمی ده ا
ولی باز یه چیزی قلقلکت می ده شاید شد .

بم باز بد و بیراه میگه
به هیکل به قدم به کله کچلم
به زبون باز بودنم ... پررویی ... اعتماد به نفسم
هی میگه تو هیچی نیستی...
منتظره دوباره از کوره در برم
ای خدا
گه تو این زندگی که بخاطر یه راه فشار بایذ این همه تحمل کنی.

بالاخره رام می شه.
میگه ببخشید اعصابم خورده این یکی دو روز
این سری پریودم بدفرم اذیتم کرد ...و باید سریع برم و...

بیا
نمیخواد بده دیگه.


آخرش با کلی مکافات به یه حرکت کوچیک راضی میشه .
(
ولی همون حرکت کوچیکم غیر از آخرش که بهترین قسمته ماجراس اونجاهاییشم که به بهانه رد شدن ماشین از کنار ماشینم دستم رو میذاشتم رو سرش تا جا داشت فشار میدادم پایین به شدت حال میداد
کلن وقتی این طوری اعصابت و خورد می کنه
دوست داری بهش صدمه بزنی
داغونش کنی .
)

ولی واقعا آدم بدون سکس میمیره .
من که میمیرم .
من دارم میمیرم خدااااااااااا

دوباره موقع پیاده شدن می خوام یه چیزی بش بگم
بگم دیدی هنوز جنده منی
بیخیال میشم که دوباره فردا پس فردا به گه خوردن نیفتم .
لاقل یکی دو هفته ای یه حال اساسی تر بعد از این همه مدت ببریم ازش .


دنیای ماس دیگه .
گه توش .

Friday, May 1, 2009

یکی دو ماه پیش بود که
تو جمع بچه ها بودیم ، اس ام اس بازی می کردم و بقیه گیر دادن که کیه ، کی و کجا زدیش و غیره و اینا و از دهن من در رف که با خانومس (یعنی شوهر داره)...
همه رو نمی شناختم زیاد ولی خب دو سه تاشون می دونستن که قبلا هم من یه چند باری با چند خانم متعهل خط و ربط داشتم ،البته هم معدود در دفعات و هم محدود در مدت زمانی
و خب به حق که کتگوری مزخرفیس برای ارتباط از هر نوعش .
سرتون رو درد نیارم یکی اونجا بود که من بار دوم بود میدیدمش و اون می خواس بنده رو بر حذر بداره ازین قسم ارتباطات فوق نامشروع!
داستانی تعریف کرد که فلان پسره رفیقش تو سمنان با یه زن شوهر دار ریخته رو هم و ترتیب زن رو می داده و خلاصه ترتیب دختره زن رو هم که 12 سالش بوده ...خودش چشاش چارتا شده بود و میگفت دخترش رو هم سفت می کرد و دختره داغون شدو ... بعد از گذشت زمانی زندگی پسر جمع شد و داغون شد و...فلان و بهمان و غیره .
که من گفتم نه بابا ما با این بنده خدا فقط اس ام اس بازی می کنیم و دختر باهوش و خوبیه وفوق مکانیک داره و این طورا نیس.

خلاصه ما از داستان عبرت آموز فوق درس عبرت گرفته بودیم تا
دیشب که پیش یکی دیگه بودم داش از به اصطلاح تیریپ خفن کسکلک بازیای خودش و دوستاش حرف میزد و می گفت یکی از رفقاش یه زن شوهردار و میکرده همراه باهاش دختر 12 سالش و(این یکی تو تهران)...

خلاصه اینکه ما موندیم انگشت تحیر به ما تحت که این زنها که دختران دوازده ساله هم آن بورد دارند کجایند که ما نمی بینیم و اینها...
و چرا هیچ وقت از زندگی ما سر درنیاوردند و غیره .

من نمی دونم این داستانها حاصل واقعیته یا خرد جمعی
ولی چیزی که هست تصوری که از زن شوهرداری که با دیگران ارتباط داره معمولا اینه که
یک فاحشه به تمام معناس ، بسیار حشری در حد از فرزند گذشتگی وکلا یک تکه کثافت .
که یکم غیر منصفانس .
از مغازه می آم بیرون
تو پیاده رو
دختره تا منو از دور می بینه
سرش رو می ندازه پایین
خیلی وقت بود پسره هم بم نزنگیده بود . دو سالی میشه خبری ازش نیس .
پسره هم حواسش به آسفالته پیاده رو ه.
همچین که یه قدم رد شدن
حس می کنم حیفه!
پسر رو صدا می کنم. وای میسن .
دختره منو نیگا می کنه .
میرم جلو با پسره سلام احوال که کجا بودی این چند وقت
اونم همین مزخرفات و تحویلم که تو ...
میرم سمت دختره
البته با لحنی که معمولی بنظر می آد:
"سلام چطوری؟ ...چرا منو اینطوری نیگا می کنی .. انگار هنوز یادت نیومده ."
تو اون فرصت های کوتاهی که با من بوده یکی از چیزایی که خوب دستگیرش شده همین غیر قابل پیش بینی بودن و تصمیم های ناگهانی و کله خر بازیامه .
میگه نه یادم اومد و سر تکون میده ...
هنوز دستش تو دستمه. یه فشار کوچیک می دم دستشو.
پسره وسط حرفاش میگه که می خواد تیر ماه ازدواج کنه و اینا.
می پرسم با کی ؟
با فلانی دیگه... میخنده .
روم و کردم سمت دختره : "شما که به درد هم نمی خورین"
فکر کنم تو اون لحظه یادش بیاد که وقتی ازم پرسیده بود
"این پیش خودمون می مونه دیگه؟" بش گفته بودم :
"من نسبت به دوستای پسرم وفا دارترم تا کیس هایی مثل تو
که میان و میرن !"
البته بعد ازینکه رنگ و روش یهو عوض شده بود بهش گفته بودم " شوخی می کنم جدی نگیر"
دوباره هم همینو بش گفتم.
" شوخی می کنم جدی نگیر ، خیلی هم به هم میاین "
یادش نبود فک کنم ،
یه جور گیجی نیگام میکنه .
البته معلوم بود من که ور نمی داشتم بگم :"سینا جان نامزد ملوست اون موقع که واسه تو ویرجین بازی در می آورد وقتی رفتی اصفهان
تو تخت من چی کارا که نمی کرد . نگیرش بابا. تازه روی کونش یه خال قهوه ای داره که خیلی ضایعس! ..."
ولی یه حس عدم امنیتی داشت بیچاره.
بارون داشت شدت می گرفت
واسه عروسی هم دعوتم کرد و شماره بده و کارت بیارم و... که گفتم : فکرشم نکن تابستون نیستم اینجا و پیشاپیش تبریک و اینا ...
در حالی که میام این طرف خیابون و میرم سمت ماشین دارم
پاکت سیگارمو باز میکنم و
به خودم میگم
"تیریپ گهی بود ولی با حال بود."

Friday, February 4, 2005




اسمش رو چی بذارم
تصادف مرموز دی ماه
...
یعنی واقعا تصادفیه
... سالی یه بار اونم اواخر دی ماه

Monday, January 3, 2005

طوری با دهان باز خوابیده بود

که انگار سالهاست که مرده

میری نزدیکتر

نفس می کشه

هنوز نفس می کشه



صدای نا موزون نفس هاش رو می شنوم

هنوز می شنوم



Thursday, December 30, 2004

کرمعلی میگه:

مثل بو کردن گل از پشت شیشه میمونه

با کاندوم

Wednesday, December 22, 2004

هیکلش رو از تو دستشویی به زور می کنی می ندازی توی حموم

دست شویی رو آب می گیری

هنوز شیر حموم رو باز نکردی که میگه

آب نگیر بهم باور کن حالم خوبه

باور کن حالم خوبه



خب باور می کنی...

Saturday, December 18, 2004

چشم هایش قرمز بود

انگار

جنایت فجیعی را

و خونش در چشمانت پاشیده شده باشد

قدم میزدیم و او می خندید

ومن هم

وفریاد هایی که مویرگ های شقیقه هامان را منفجر

گویی که دنیا بچرخد ولی تو

آقای دکتر می شود تعریف احمقانه خود را از سکته بیان کنید

آقای مهندس کیرم در ما تحت سد هایی که خراب می شود یا نمی شود



میبینید بی تربیت



علی کوچولو ها بزرگ شده اند

در هر و کلون ها و کاشی ها و حوض ها و ماهی ها، همه و همه....

چه کسی کی کجا چقدر غم کم دارد تا خود را بسازد

چه کسی نسخ کپک زدگی است

امشب به همه تجاوز خواهم کرد

باید همه را کشت

فریاد زد و خندید و خونشان را در اینجا به تصویر کشید

انگار

چشم هایم قرمز شده است.