Showing posts with label Ace of spades. Show all posts
Showing posts with label Ace of spades. Show all posts

Saturday, December 12, 2009

زمزمه کن
یک شعر تازه
بی قافیه تر از من و سبک تر از تو

یک بطری جدید باز کن
یخ های چسبناک
گیلاس های لب ریز
به سلامتی واقعیت خط خورده
تاریخ دستبرده ما

مست کن
مستم بخواه
مستم بخوان

دیوانگی را جشن بگیریم
داستانم را در نیمه راه رها کن
دستانت را بیاویز
سرآغاز بساز
سر نوشت را بخند.

قلم را بینداز
نمایش نامه را بریز
دور
دور تر ها خواهند نوشت
از توالی نفس ها
میان پرده های سکوت و سقف اتاق

بخوانیم آواز های نشنیده شان را
برقصیم رویا هایشان را
ابر به ابر آسمان
موج به موج آب ها
تاب به تاب تاب ها


پ ن : من خودشیفته که بلندترین و دور ترین تاب دنیا را دارم
و انحنای مناظر دنیا را در هر سقوط مهیج و پرواز تا آسمان
سخاوتمندانه با آغوش تو قسمت می کنم .

شام آخر

Saturday, November 7, 2009

من می دانم
تو عاشق شده ای

آن شب طولانی را که باز نمی گردد

آن جام را
که پر و خالی می شد و
جرعه جرعه به رگ هایت جاری می گشت
بویی که تلخیش هزار جان شیرین
اوم
آری می ارزید .


آن وسوسه را
که دندان هایت را بر لبت می فشرد
چشمانت را می بست بر هرچه قاب
دستانت را می گشود از هر چه زنجیر

پر کشیدن رخوت از خانه
دیوار ها
خنکای سرامیک که بر پوستت می لغزید


آن بدن را که بی تاب رسیدن
آن بوسه ها که تشنه چشیدن بود

آن دست را که بی بهانه کجا می دوید
این دست را که هوس را بر پاهایت بالا می کشید

آن همه تنگنای بی انتها را برای غلتیدن
آن همه تنگنا
برای سپردن تن به سنگینی ها
برای رها کردنش .

تار هایی که می لغزید
کلماتی که خوانده می شد
فریاد هایی که در اضطرابت خط می خورد
لباس هایی که فرو می افتاد
آغوشی که می فشرد

تخت آواز ناموزونش را خواند
و نقطه در انتهای سیگار نشست .


و مهتاب

ماه را دیدم در چشم هایت
می تابید بر قماری تاریک
زمان
و تو


می دانستم که عاشق خواهی شد
عاشق خواهی مرد

آن شب کوتاه را
که هرگز برایت دوباره طلوع نخواهد کرد .


پ ن : تقدیم به آن صدای لرزانت که
یک لیوان آب خواست .
و دستت که مرا از رفتن باز داشت .

Friday, October 16, 2009

صدایی پشت در
مانده سر به هوا
سوت می کشد
سنگ به شیشه می زند .
منتظر.

لباس ها روی چوب رختی
سرما خوردگی دراز کشیده روی تخت
چند سوال بی جواب و تعداد زیادی میسد-...
میسد-کال

برای منی که قدم می زنم فواصل بی حوصلگی خانه را
برای او که منتظر می ماند پشت در.

هر قدر هم دیر کنم .
لبخندش را دارد برلب ،
پلیورش را روی دوشم خواهد انداخت.

چراغ ها
سیگار ها هم
فقط چشمان توست که همیشه روشن است .

خیابان های تهران خاطرات من است .
مهم نیس که چقدر شلوغ شده
مهم نیس که شبیه پارکینگ یک پاساژ بزرگ شده است

روزی یانکی ها ما را با سرزمین مان تنها خواهند گذاشت .

مهم نیس که هفت روز هفته را 4 روزش درتخت باشی ،
باز باید پاییز را با یه تی شرت حس کنی
و باد خنک بپیچد ،
اوم.

مگر میشود در مدرس شیشه بالا باشد ،
و تو تنها سرنشینی که هیچ گاه اعتراضی ندارد.

سایه ها
ورق ها
ژتون ها
تیکت ها و فرصت ها -که گور پدرشان-

من

تنها قامت توست که هیچ گاه فرو نمی افتد

کوزی پلِیس های شِر نشده،
دنج های پشت پنجره و وسوسه سیگارشان

ایستاده ای کمی دور تر
هوایم را داری . می دانم.

نه دلگیر می شوم
نه سیر می شوم.

موزیک
خورشید هم

تنها نگاه توست که قطع نمی شود.

رمان ها
فیلم ها
روز ها و ماه ها و سال ها هم

فقط داستان ماس که تمام نمی شود .

Sunday, October 11, 2009

عزیزم من دمده رو بشناس
تو منو ببخش
من بلد نیستم.
فقط فراموش کردن و از برم .

پ ن :در ستایش و قدر دانی از جمله بوس داشتنی همیشگی ام
"در رو هم ببند. "

Friday, October 2, 2009

قسم به کیبورد فوکوس
قسم به این کیبورد
به تمام سیگار سوختگی هایت
به تمام دکمه هایت که این همه خاکستر را تحمل می کنند بینشان.
تمام مشت هایم
تمام آن اسپیس های هیستریک
آلت شیفت های ابتدا و انتر های انتها
هیچ گاه در هیچ آپگریدی تورا گیو آپ نخواهم کرد
به هیچ بنی کیبورد وایرلس و تاچ اسکرینی

دوسِت دارم
میفهمی اینو
دارم دوسِت دارمو تایپ می کنم
می شنوی
این دفه با خودتم
خودِ خودت.
بووووووس

جااان

Sunday, May 10, 2009

این چند وقته
هیچ چیز چشم نواز تر از این صحنه ندیدم :

یه سبد بزرگ سفید پر از توت فرنگی تو یخچال .

سنس : کلافگی در چشمانش موج می زند ، بی هدف به سمت یخچال می رود و در یخچال را باز می کند ...