Showing posts with label Dream and Ding. Show all posts
Showing posts with label Dream and Ding. Show all posts

Saturday, October 17, 2009

ترانه ای برایم بنویس
که قافیه هایش هر کدام یک خمیازه کش بیایند.
و میان برنامه هایش
یک آغوش

کلماتش رازی که زیر گوشت زمزمه کنم .
انگشتانم آرام ضرب بگیرند ...روی پوستت
روی آن دلی که درد می گیرد
کنار نافت

آرام باشد و نیمه کاره فید اوت شود در سیاهی موهایت .

Friday, October 16, 2009

صدایی پشت در
مانده سر به هوا
سوت می کشد
سنگ به شیشه می زند .
منتظر.

لباس ها روی چوب رختی
سرما خوردگی دراز کشیده روی تخت
چند سوال بی جواب و تعداد زیادی میسد-...
میسد-کال

برای منی که قدم می زنم فواصل بی حوصلگی خانه را
برای او که منتظر می ماند پشت در.

هر قدر هم دیر کنم .
لبخندش را دارد برلب ،
پلیورش را روی دوشم خواهد انداخت.

چراغ ها
سیگار ها هم
فقط چشمان توست که همیشه روشن است .

خیابان های تهران خاطرات من است .
مهم نیس که چقدر شلوغ شده
مهم نیس که شبیه پارکینگ یک پاساژ بزرگ شده است

روزی یانکی ها ما را با سرزمین مان تنها خواهند گذاشت .

مهم نیس که هفت روز هفته را 4 روزش درتخت باشی ،
باز باید پاییز را با یه تی شرت حس کنی
و باد خنک بپیچد ،
اوم.

مگر میشود در مدرس شیشه بالا باشد ،
و تو تنها سرنشینی که هیچ گاه اعتراضی ندارد.

سایه ها
ورق ها
ژتون ها
تیکت ها و فرصت ها -که گور پدرشان-

من

تنها قامت توست که هیچ گاه فرو نمی افتد

کوزی پلِیس های شِر نشده،
دنج های پشت پنجره و وسوسه سیگارشان

ایستاده ای کمی دور تر
هوایم را داری . می دانم.

نه دلگیر می شوم
نه سیر می شوم.

موزیک
خورشید هم

تنها نگاه توست که قطع نمی شود.

رمان ها
فیلم ها
روز ها و ماه ها و سال ها هم

فقط داستان ماس که تمام نمی شود .

Friday, June 26, 2009

اوه
کلافگی ثانیه ها


شبیه راهی دور
به سمت بی انتهای نگاه
که وسوسه رفتن است.

بی دلیل

فرصت نماندن است.
مجال گریختن

ولی دست تو آن استراحتگاه بی خیالیس
که جای هر دور دستی را
با یک شکلات زر ورق پیچ
با یک چرت خنک تابستانی بعد از نهار

عوض می کند.


تنت را کنار لحظه هایم بلغزان
نفس هایت را نزدیک تر بگیران

که داستان دست های خسته ام این روزها
قصه تیر و چله ایس

که نه نای ماندش هست و
نه تاب ...

i phuck you blind bch

Tuesday, May 12, 2009

آن روزها
روز هایی که راک
غم و شادیمان را لاین می کرد روی میز
تا خط به خط خاطرات را دستور کار قرار دهیم
با
----- یک نفس عمیق
----- یک خنده سرشار
----- یک شوخی رکیک




back to those days



Rock n roll jesus
Kid Rock , rocks these seconds away

Friday, May 8, 2009

می آید آن روز ؟
که از خواب بیدار شویم و این ثانیه های لعنتی با آن تار های بی رنگشان
دست از سرو صورتمان برداشته باشند.
بیدار شویم و تنها برای استراحتی کوتاه و آرام
ساعت دقیقا همان 8 بماند .

هیچ حشره و عقربه و آزار وعذابی بر هیچ صفحه و در هیچ سوراخی نجنبد .
میشه؟؟

Sunday, May 3, 2009

یک لحظاتی هستند
که یاد تمام معشوقه هایم می افتم.

منظورم آن دختر هایی هستند که در زندگیم بودند
و واقعا دوسشان داشتم
عاشقانه .

دلم می خواهد تک تک شان را برای لحظاتی کوتاه در آغوش بگیرم
صورتشان را ببوسم.

ببینمشان که روبراه هستند
خوشحال و خندان
به آرزو هایشان رسیده اند
از زندگی راضی هستند

یک داستانی نوشته بودم یک بار
آنقدر طولانی بود که هیچ وقت حوصله نکردم تایپش کنم

در پایان
شخص اول داستان
در تب می سوزد و هذیان می گوید
در رویا می بیند که در دریا می افتد
در آب سرد پایین و پایین تر می رود
در کف دریا تمام معشوقه هایی که داشته را می بیند که در دو ردیف ایستاده اند
می خواهد هر کدامشان را در آغوش بگیرد
ولی آنها همه با یک جست دست نیافتنی ایستاده اند
در لباس هایی فاخر و زیبا
به او خوش آمد می گویند.
و او را به سمت جلو هدایت می کنند
به سمت تخت سلطنت
نزدیک تر که می شود
کودکیش را می بیند که روی تخت نشته
یک تاج طلایی بر سر دارد و به او لبخند می زند .

یادش افتادم .

Sunday, April 26, 2009

آن لحظه که پیکرش را چاقو کاری می کنی
آن دایره و نصف النهار ها

آن لحظه که بوی پرتقال می پیچد .
آن لحظه که بوی پرتقال می پیچد .

every corner of this night

Friday, April 3, 2009

هر گوشه آن اتاق
که بوسه ای بود بر لب های تو

هر ثانیه اش که دستان تو حلقه ای بود
و دستان من
باز برای در آغوش کشیدن آرزویی که فرو می افتاد .



امشب ستاره ها را در آسمان تماشا کن
آن چند پر های نقره ای را
آن رویایی های درخشان و نزدیک



در میان راه شهری دیگر
مردی ، اتاقش را روی دستانش گنجاده
پستی بلندی های جاده ای سرسبز را
به سمت شب می راند .


امشب سقوط ستاره ها را تماشا کن .

black body , black point .

Wednesday, March 18, 2009

تکیه داده همه چیز
بر آن پیکر
که بی تفاوت ترین حجم قاب ست


مانند دیوار های بی پناه
سرگشتگی زوایای موهوم
و مثل خود نمایی نور
در هر فرصت عریان تنت

و با عبورت
چار چوب عکس م
همه و همه در هم فرو میریزند .


و فرار انبوه سایه های بی کس و
خزیدن روشنایی های حقیر در سوراخی تاریک

در لحظه ای از برابر چشمان گستاخ و بیدارم میگذرد

اشکی که نمی چکد

آهنگی برای چشمانی که بسته است
رویی که برگردانده ای از من
دریایی که افق چشمانت را از من گرفته

اشکی که نمی چکد
برای سر زده ترین غم هایی
که می لرزد و می لرزاند

رویارویی شال تو و باد

کدام آهنگ از پس این همه موج بر می آید
دریا
چین های رقصان لباست
و وسوسه های من که تا ساحل تنت...

Saturday, February 7, 2009

تازه وقتی از حرکت باز می ایستی
سرما را احساس می کنی
اتومبیلی مملو ازترانه های غم ناک از کنارت عبور می کند.
خواهد ایستاد ؟

و دستی که در عبور هر نور مسیر مستقیمی را تا ناکجای خیابان نشانه می رود.

فرشته فراموشی

Tuesday, January 6, 2009

قسم به دیدگان تو
در تلالو هر نور
آنگاه که باران شانه می زند
ابر های غمگین تردیدت را

به عشق
آنزمان که کودکانه می دود
در کوچه های کلمات گم شده
در ناگریز سکوت بر لب های بسته ات

به دل دل تشویش
که دست هایت را به هم می ساید

و سوز سنگین زمستان
که رخوت شیشه ای تنت را
از هم پاشد.

به دور دست های بی منتها
که شعر غمگین بی خیالیشان
در برابر نگاهت
واژه به واژه فرو می ریزد .

به شب
به زمین
به خیابان
که انبوه بیم ناک تاریکی و وسعت و همهمه شان را
بر سر ثانیه هایت آوار می کنند

به سایبان های تهی از هم نشین
نیم کت های خالی و عابران خیالی
ایستگاه های متروک


وتنهایی
که تنگ و تنگ وتنگ تر می شود .


هنوز ایستاده است پشت در
با گل های سپید و سیاه
وهدایایی رنگین.

هنوز فریاد می کشد :
"دوستت دارم"

Northern dreams

Monday, December 22, 2008

زمستان رسیدس.
هنوز لباس نخریده ام .
جای خیلی ها در کنارم خالیس .
موسیقی آرامی دارد این روزها
کار هایم کم کم در حال سر و سامان گرفتند.

صبح یک جور تنهایی سردی دارم
که با یک فنجان بزرگ چای حس خوبی در من ایجاد می کند.
رویا های قدیمی را قدم نمی زنم .
سفر های خوبی پیش رو دارم .
احساس می کنم یه آشنایی خیلی خوب و ساده و در عین حال
غافل گیر کننده در پیش رو دارم
خیلی انرژی می گیرم
که این زمستان لحظات خوبی برایم خواهد داشت .

رویا های لذت بخشیس
مملو از تصاویر شالگردن ها و دست کش ها و برف بازی ها
خنده ها
زمزمه های دونفره در ترافیک ها
کافی شاپ های گرم
و کشیدن پتو روی سرمان
جینگول بازی ها وجیق و ویق ها و قهقهه های آن زیر .
بوسه های بی پایان و هم آغوشی
و لذت کشداری که میزبان این رخوت زمستانی خواهد بود .

Mr last night and Mrs morning

Friday, July 25, 2008

مرا بیدار کن
با صدای سشوار
بگو که کابوس دیده ام
تمام آینده را

Sunday, January 30, 2005

پروفسور بالتازار هر روز ساعت 6 صبح مرا از خواب بیدار می کند .باهم ورزش می کنیم و صبحانه مختصر و مفیدی می خوریم و سپس تا شب تمرین بیداری می کنیم . قرص های ضد خواب و روان شناسی ضدخواب و کتاب ها و داستان ها و فیلم ها و موسیقی ضد خواب می بلعیم .

پروفسور اکثرا شب ها هم نمی خوابد و با چشمان باز به حقایق مطلق و غیره چشم میدوزد .شاید هم دلش می خواهد که بخوابد ولی خب انگار که بیداری تنها چیزی باشد که برایش باقی مانده و نمی خواهد از دستش بدهد .

روزی از همین روز ها همین طور که سرم را روی پاهایش گذاشته بودم و دراز کشیده بودم از پروفسور بالتازار درباره آن قدم زدن های علمی و اندیشمندانه و آن دستگاه عجیب و غریبش که راه حل هر معما را در یک قطره جادویی خلاصه می کرد سوال کردم .

پروفسور قدم نزد.کمی به قیافه ابلهانه من نگاه کرد و یک قطره اشک از چشمانش سرازیر شد. من هم لوله آزمایشگاه زیر گونه اش گرفته ام . اشکش که در لوله ریخت لوله را سر کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم و گذاشتم که پروفسور با چشمان باز به من خیره شود.

وقتی بیدار شدم اثری از پروفسور ندیدم .

یا مرده بود و دفن شده بود یا جوان شده بود یا ریش هایش را زده بود یا رفته بود داهات مجاور دنبال عشق عاشقی یاهرچی.

Thursday, January 6, 2005

نور ها مانند فنر به سمتت پرتاب می شود و بر می گردند

هیچ گاه به هیچ چیز درست فکر نمی کنی

چون خوب می دانی یا نمی دانی که فکر درست مانند تمام چیز های درست معنی درستی نمی دهد

در بستری از سیالی که نمی دانی چیست

فقط به خوبی می توانی تکیه دهی

تمام پوست هایت پوست می اندازند

سپس کنترباس

وسنج ها ی آرام که نوازده هم نمی شنود

فقط حس لغذیدن آرام فلز ها روی هم

مثل رد شدن دو باد خنک در خلاف جهت هم از دو سوی صورتت

چه پیانویی می زند امشب این مرد .

مطمئنا می خواهد مرا دیوانه کند

اصلا همه می خواهند مرا دیوانه کنند

اصلا همه دیوانه اند

امشب فرصتی است برای دور خود چرخیدن

امشب به تمام پالس ها بخند

امشب در دور ترین گوشه دورافتاده با تمام دنیا دست خواهی داد و تمام دنیا را بغل می کنی .

باور کن که حقیقت دارد

تنها چیزی که تو احتیاج داری باور است نه حقیقت .

تمام تغییرات را کیبورد در تو ایجاد خواهد کرد .

به تو گفته بودم تغییر اساس ماس

وقتی نباشد یعنی بالفعل مرده ایم

می دانی من دارم هر لحظه چیز های جدیدی از سرم بیرون می کشم

درون من از بیرون تو بسیار بزرگتر است

به همین خاطر است که نمی شود مرا حل کرد

امشب گوش هایم پرواز می کنند .

در هر ضرب لرزش هر باند را با تمام وجود حس می کنم .

می دانی یک روز که با موهای وزوزی ام کنار دریا قدم می زدم

ناگهان باد موهای لخت و بلندم را به هرسو برد و آوای اغوا کننده ای از سطح امواج تبخیر شد .

و من دود گرفتم تا جایی که دیگر تمام دنیا را در منحنی های ناموزون یافتم

تا جایی که گل های باغچه کنار ویلا برایم می خواندند .

داستان ماه سرد را و پرندگان مهاجر و تو که نیستی و هیچ وقت نبودی .

هه هه و من می خندیدم و می خواستم گریه کنم و اصرار کنم

آنقدر که زمان متوقف شود

اما زمان می رفت

مثل پرنده ها ی زنده

مثل ریتم هایی که باید ادامه پیدا کنند تا من در این آهنگ غرق شوم یا شنا کنم یا هر چیز

دام دام دام دام دام دام

دام دام دام

از تو پرسیده بودم در لحن آرامم چه چیزی است؟

و تو جواب تمام سوال هایم را دادی.

مسابقه شروع شده.

قلبهامان را بالا خواهیم آورد .

تا جایی که به منحنی ها هم دهن کجی کردم .

آنجا من بودم و جاهای خالی که باید با کلمات مناسب پر می شد .

من

در گوشه ای دستانت را از گریه نجات خواهم داد و به تو تنها خواهم گفت :به من اعتماد کن .

و تو روزی خواهی فهمید که جواب تمام سوال هایت را داده ام .

اگر این دنیا هم همراه ذهن من میلرزید و مثل ذهن من دوباره درست می شد ،آن وقت زیر گوشت آرام نجوا میکردم تا بدانی به چه چیز تکیه داده ایم .

اندامت را سوار فنر های نوری کرده ای یا نه.

و در این وقت ها بود که فهمیدم بهترین درامر دنیا لزوما نباید از ضد ضرب استفاده کند .

می بینی چقدر صبور و مهربانتر از هر چیز و هر کسم من امشب

همراه با خونم از درون تمام رگ هایم می وزم

و موهای لخت و بلند تمام دختران زیبا رو را باخود خواهم برد و در عوض آن به صور تهاشان خنکی هدیه می دهم

زیر گوش تمام گل ها آرام زمزمه خواهم کرد که زنده هستند و خوش صدا

پرندگان در حال پرواز به سقف مانیتور آویزان می کنم

و عینکم را فنری می کنم .

و اینقدر آب در گلویت میریزم که هیچ وقت خشک نشود.

و تو تنها داد می زنی : که نمی دانم

و تو تنها داد می زنی : که نمی دانم.

و لحن من هم تغییر می کند و همراه با تو فریاد می زنم

و مانند تو ، دوباره جواب تمام سوالهایت را مید هم .

ودستان قرمزت را در دست می گیرم و دیگر هرگز ماه سرد را لمس نخواهیم کرد.

حتی اگر باز هم آن را لمس کردیم.



Wednesday, January 5, 2005

نور آبی از انتهای سالن می آمد .مقداری از آن دور فن می پیچید وسایه بزرگی روی دیوار نقش می بست که انگار روحش به خود می پیچد.

آوای جز مثل دود سیگار مرد سیاه پوست که در امتداد باد ملایم فن هیاهو می کرد ، پخش می شد.

مثل دختری که دور میز ها می رقصد ،می دود و خسته می شود .می چرخد و می نشیند .آواز می خواند و سکوت می کند.

مرد سیاهپوست طوری نشسته بود که انگار نمی تواند خود را تکان بدهد .تمام چراغ ها خاموش بود .فقط یک لامپ آبی در انتهای سالن ، در انزوای خود ،نور سردی روی آهنگ می پاشید.

نزدیک صبح بود و مرد سیاه پوست که به زور هیکل خود را روی صندلی جا داده بود هنوز با چشم های باز به ورق هایی که روی میز پخش شده بود خیره مانده بود .

کم کم ذهنش آرام می شد وبدنش سرد.کمی جمع شد و دستهایش را بهم نزدیک کرد ،کتش کمی تنگ بود و به بدنش چسبیده بود.

انگار که آهنگ ، ریتم ممتدی گرفته باشد و جای خالی دخترک آوازه خان روی صندلی روبرو جیب مرد سیاه پوست را خالی کرده باشد

و هنوز بین دو دست قمارباز ما به اندازه دو دست کوچکتر فاصله باشد .

نگاهی به لیوان خالی بین دستهایش کرد .

ناگهان تجسم نور سفید و مات خورشید اول صبح ، همه چیز را در خود بلعید .

فن هم خاموش شده بود .

نور از انتهای سالن می آمد مقداری از آن ازلای میله های دسته صندلی رد می شد ،

از جای خالی مرد قمارباز می گذشت و خطوطی آبی روی ورق ها می کشید.

مسیر جاده در ذهنم طی می شود

و من حاشیه سیاه و سفید ش را خاکستری می بینم

وزمان هم که..

و من باید بیرون بریزم آنچه انبار شده

سالهاست و سالهاست

از نشخوار کردنش خسته شدم

شاید یک استفراغ ، یک انفجار ساده

آرامتر ،خواهش می کنم

انتهای جاده ...

من به این انتهای بی انتها که به سرعت به آن نزدیک می شوم حس خوبی ندارم

خون من می گردد

و شریان های تصورت را تغذیه می کند.

و تو رشد می کنی

اندامت در بدنم ریشه دوانده

انگار که برای کندنت خیلی دیر باشد.

جاده به سرعت طی می شود وذهنم صدای ویلن سل می دهد.

خون من میگردد

و موتورهای جاده را تغدیه میکند .

حاشیه خاکستری جاده باد کرده و سرخ شده.

...

Thursday, December 30, 2004




امروز دیگر مهم نیس باد از چه سمتی می وزد

جاده ها به کجا میروند

وچه کسی فانوسک ها را در مسیر روشن و خاموش می کند.

به راهنمایی در ختان نیز گوش نخواهم داد

تنها می خواهم چراغ های قرمز را رد کنم وبه چراغ های سبز دهن کجی کنم.

هر جا که می شود رفت یا دور خود چرخید

چه فرقی می کند؟

اصلا امروز من یک متغیر تصادفی هستم

چه کسی جرات دارد که پیشبینی کند کی ،کجا، چرا پیاده می شوم

و میخندم به تمام مسیری که پیمودم

ویک نخ سیگار دود میکنم

و میگذارم که کبودی لب هایم امضایش کند.

بعد دوباره جاده ها از خواب می پرند

دوباره کابوس تونل ها،وقتی فریاد من میپیچد و میپچد و می پیچد

دوباره هتک حرمت مسیر های بکر

دوباره بوی گرد و خاک

Sunday, December 26, 2004

پير مردی که روی شن های روان به دنبال قاب کردن سطح زندگی بود

و شايد در اوج سعادت خواهد مرد

گرچه قاب هايش زير نور خشک خورشيد

سالهاست که زنگ زده اند و پوسيده اند